شکوفه عشق
X
شکوفه عشق
امیرکیان پسر آسمانی ما
81
تاريخ : شنبه | نویسنده : مامان جون و بابا جون

سلام به روی ماهت

حدود یک سال و نیم میشه که برات مطلبی ننوشتم. بزار به حساب مشغله های زندگی. برات مینویسم از این مدت:

یک سال پیش درست تو همین موقع ها برای اولین بار مهد کودک رفتی. اولش برات سخت بود ولی بعد خیلی خوشت اومد. خونمون که جابجا شد مهدت هم عوض شد و تا الان هم داری مهد میری. حدود چهار ماهی هم میشه که داری کلاس ژیمناستیک میری و شکر خدا پیشرفتت خوبه. ولی چون تو کلاس از همه کوچیکتری زیاد خوشت نمیاد . هر دفعه که میخوایم بریم باشگاه بهونه میاری غمگین . ولی چاره ای نیست عزیزم  باید بری ورزش برای سلامتی و اعتماد به نفست خیلی خوبه. 

من و بابا هم که هر دو سرکار میریم. آخرای شهریور تو تعطیلات بابا یه مسافرت به چالوس داشتیم که خیلی خوش گذشت. بیشتر از همه به تو چون عاشق ماسه بازی کنار دریا هستی. سر فرصت چند تا از عکساتو میزارم.

الان چهارسال و نیمت شده و دیگه داری برای خودت مردی میشی. بعضی وقتا رو نوک انگشتای پات می ایستی و دستاتتم میبری بالا و میگی "ببین من چقدر بزرگ شدم دیگه کوچولو نیستم" ما هم با شوخی بهت میگیم عجله نکن برای بزرگ شدن چشمک

از دیگر اتفاقاتی که تو این مدت رخ داد ماجرای بیماریت  و بستری شدنت توی بیمارستان بود که شکر خدا به خیر گذشت و نمیخام راجع بهش چیزی برات بنویسم. فقط میخام اینو بگم یه جاهایی تو زندگی آدم احساس میکنه دیگه دنیا براش تموم شده و هیچ دلیلی برای زندگی نداره و تمام امید زندگیشو از دست میده درست تو همون لحظه هاست که حضور خدا از همه جا پررنگ تر میشه و اگه از ته دل صداش بزنی جوابت رو میده و هیچ چیز شیرین تر از این نیست که در نا امیدانه ترین لحظات زندگیت شاهد استجابت خواسته دلت هستی. همون اتفاقی که برای ما افتاد و خدا تو رو دوباره به ما داد عزیزم. هر چند که همه ما باید راضی به رضای خداوند باشیم...

امیدوارم تا هستی سالم و شاد و سعادتمند باشی

میبوسمت تا یادداشت بعدی..

 

 




بازدید : 12 مرتبه | موضوع :
80
تاريخ : شنبه | نویسنده : مامان جون و بابا جون

سلام ماه مامان و بابا

یک سال دیگه هم گذشت. خدای را به خاطر همه نعمتهای قشنگش شکر میکنیم. بخصوص به خاطر نعمت وجود تو. امیدواریم در سال پیش رو و در سالهای آینده شاهد رشد و تعالی میوه دلمان امیر کیان عزیز باشیم. سال جدید با عطر یاد بانوی دو عالم خانم فاطمه زهرا (س) در حال آغاز شدن است. از خدای متعال میخواهیم از هر آنچه که بهترین بندگانش عطا می کند نصیبی هم برای ما در نظر بگیرد و همه بندگانش را مشمول رحمت و غفران الهی نماید.

امیرکیان عزیز، چراغ زندگی ما عیدت مبارک

دوستدار تو

مامان و بابا




بازدید : 194 مرتبه | موضوع :
78
تاريخ : سه شنبه | نویسنده : مامان جون و بابا جون

سلام گل قشنگم.

یه سلام گرم توی یه روز زمستونی. البته زمستون امسال خیلی بخار نداره! هوا مثل روزای بهاریه!

باز هم یه تاخیر سه ماهه داشتم که بزار به حساب گرفتاریهای زندگی. گرفتاریهایی که تمومی نداره . هر کدوم که تموم میشه بعدیش شروع میشه! بازهم خدا رو شکر. بالاخره قسمتی از زندگی سروکله زدن با مشکلاته دیگه. مهم اینه که همگی سالم و سلامت و درکنار همدیگه هستیم. نعمت بزرگی که خیلی وقتا ازش غافلیم.

خوب نازگل مامان دو سال و نیمت شد. قشنگ حرف میزنی بازی میکنی خوب غذا میخوری خداروشکر میکنم که صحیح و سالمی. فقط نمیدونم چرا اینقدر جیغ جیغویی غمگین بعضی وقتا جیغای بنفشی میکشی که صداش تا چندتا خونه میره! دلم برا همسایه هامون میسوزه!  اما چه میشه کرد هنوز بچه ای و خیلی چیزا رو با تذکر دادن یاد نمیگیری. مجبوریم کنار بیایم تا بزرگتر بشی.

برات بگم از اتفاقات دو سه ماهه گذشته: آموزشگاه زبان مون توی مهر اولین ترمش رو برگزار کرد.  توی آبان عاشورا  و تاسوعا رو داشتیم که طبق سه سال گذشته با هم  رفتیم هیات گردان عمار. دایی قاسم ایناهم اومده بودن تعطیلات آبان رو اینجا بودند. اواخر آذر رفتیم خونه خاله زهره تا جهیزیه اش رو بچینیم. آخه 5 دی ماه عروسیش بود. خیلی خوش گذشت  ایشالاه که خوشبخت بشن. دیگه اتفاق خاصی نیفتاد .

پنجشنبه گذشته هم با خاله مژگان اینا رفتیم قم و جمکران که اونم خیلی خوش گذشت. اینهم یه عکس از حیاط مسجد باصفای جمکران

 

 

 

 

 




بازدید : 172 مرتبه | موضوع :
77
تاريخ : چهارشنبه | نویسنده : مامان جون و بابا جون

سلام جوجه پرحرف من!

روزهای آخر تابستونه و منو آقایی بابا با توکل به خدا آموزشگاهمون رو افتتاح کردیم. خیلی کار داریم که باید انجام بدیم. تبلیغات، برنامه ریزی ... برای همین بود که یه کم دیر به دفتر خاطراتت سر زدم.

چند روز بعد از تولد دو سالگیت بود که رسما از شیر گرفتمت. (چند روز هم اضافه بر سازمان خوردی!!) خیلی برات سخت بود برای من هم یه جور دیگه. بخاطر اینکه خیلی بهونه گیری میکردی. بی حوصله شده بودی شبا خوب نمیخوابیدی. ولی دو سه هفته بعد کلا از یاد بردی. الان هم دارم تلاش می کنم یادت بدم که پوشک رو کنار بذاری. یاد گرفتی که خودت غداتو با قاشق بخوری. کلی هم حرف زدن یاد گرفتی. جمله های چند کلمه ای میگی. انقدر زیاد جمله بلدی بگی که همشون جا نمیشن اینجا بنویسم!  یکی از جمله هایی که روزی صدبار ازت میشنوم اینه: "مامان این چیه؟"!!! سوال و من بعد از اینکه در مورد اون چیز خاص که سوال کردی برات توضیح میدم دوباره میپرسی: "مامان اون چی بود؟"شاکی!!!!!! یکی دیگه از چیزهایی که یاد گرفتی درست کردن پازله. چند بار تمرین کردی و حالا همه رو بدون اشتباه درست میچینی. آبرنگ هم گرفتیم که با هم نقاشی کار کنیم.

چند روز پیش بردمت آرایشگاه. موهات خیلی بلند شده خودم چندبار کوتاه کرده بودم ولی زیاد جالب نشده بود. این اولین باری بود که میرفتی آرایشگاه. الهی بگردم خیلی گریه کردی گریه ولی بعد که آقاهه موهاتو کوتاه کرد و سشوار کشید خیلی خوشگل شدی نازدار مامانزیبا. هی خودتو تو آینه نگاه میکردی!

روزهایی که فرصت داشته باشیم با بابا سه تایی باهم میریم پارک. وقتهایی هم که بابا نمیتونه بیاد با هم میریم. بعضی وقتا که وسط روز هوای پارک  رفتن میزنه به سرت بهت میگم: "مامان الان نمیشه الان سرسره داغه" و بعد تو میپرسی:"شرشره داگه؟؟" و صبر میکنی تا بعداز ظهر. بوس هیچ چیز مثل پارک رفتن خوشحالت نمی کنه عزیزکم! تا دلت میخواد اونجا می دویی بازی می کنی و سر و صدا میکنی و وقتی میایم خونه حسابی خسته میشی و شبش خوب میخوابی. میبینی چه دنیای قشنگی داری! قربون اون دنیای فشنگت بشم. دوست دارم هزارتااااااااابغل

 

 

 




بازدید : 197 مرتبه | موضوع :
76
تاريخ : سه شنبه | نویسنده : مامان جون و بابا جون

سلام به روی ماهت گل قشنگم

دومین سال تولدت هم از راه رسید و 5 تیر 93 با یک جشن کوچیک وارد سال سوم زندگیت شدی گل من. باز هم مثل سال گذشته من و تو و بابایی با کیک تولدت رفتیم آتلیه و چند تا عکس یادگاری گرفتیم که میذارمشون تو آلبومت تا وقتی بزرگ شدی ببینی.

کیک تولد امسالت رو خودم درست کردم. یه کیک خوشمزه فوتبالی! بخاطر اینکه تو حال و هوای جام جهانی بودیمچشمک

 

 




بازدید : 218 مرتبه | موضوع :
74
تاريخ : پنجشنبه | نویسنده : مامان جون و بابا جون

سلام وروجک من

بالاخره بعد از مدتها فرصتی دست داد تا دوباره برات از کارهات بنویسم. از سال جدید به این طرف هنوز فرصت نکردم چیزی برات بنویسم. برای اینکه سرگرم برنامه ریزی و انجام کارهای مربوط به افتتاح آموزشگاه مون هستیم. بعدا روند کارمون رو برات مینویسم. تو این فرصت میخوام فقط از خودت بگم عشق مامان. هزار ماشاا... هر چی بزرگتر میشی کنجکاوتر و پرانرژی تر میشی و سرگرم کردنت سخت تر میشه! بیشتر وقتا کارم اینه که فقط مواظب تو باشم . بس که از همه چیز خونه میخوای بری بالا! از روی مبل میز و تازگیها هم از کابینت آشپزخونه میخوای بری بالا! بعضی وقتا هم موقع ظرف شستن میزارمت روی کابینت بغل دستم که با هم ظرف بشوریم و تو هم به آب بازیت برسی. به آب بازی هم میگی "آبابی" میخندی آره! از همه این کارات به میزان کافی عکس و فیلم گرفتم بزرگ شدی نشونت میدم تا ببینی چه زلزله ای بودی!چشمککارهای دیگه ای هم یاد گرفتی انجام بدی که همشونو برات مینویسم.

اول از همه از حرف زدنت بگم که شیرین ترین قسمتشه

به من میگی "مامان" و بعضی وقتها هم با اسم کوچیک صدام میزنی و خودت میخندی!

همچنان بابا رو "آقایی بابا" صدا میزنی!

اسم بعضی حیوونا رو هم میگی: پیشی، هاپو، جوجو.... ( تقریبا به هر چیزی که پرواز میکنه جوجو میگی)

دایره لغاتت خیلی بیشتر شده و اسم بیشتر وسایل خونه و اسباب بازیهات و خوراکی ها رو یاد گرفتی. اتفاق قشنگی که چند روز پیش افتاد این بود که برای اولین با از جمله استفاده کردی(2 خرداد) و در حالی که روی مبل نشسته بودی به بابایی گفتی "ایا ایشین" یعنی بیا بشین. بغلنمیدونی چقدر ما ذوق کردیم! و تازه دیروز هم سر صبحانه به بابایی گفتی "ایا نون اوخور" یعنی بیا نون بخور. تنها کاری که من میتونستم بکنم این بود که محکم بغلت کنم و فشارت بدم!

کلی شعر بلدی بخونی: تاب تاب تاب بازی، لی لی حوضک، جوجه جوجه طلایی، اتل متل توتوله، باب اسفنجی. هرکدوم از این شعرها رو که بخوایم اسمشو میگیم و تو برامون میخونی. وقتهایی که حوصله داشته باشی که یه کنسرت زنده از ترانه های درخواستی برامون اجرا میکنی! وقتی بهت میگیم "امیرکیان پیرمرد شو" دولا دولا راه میری و دستات رو میزاری روی زانو هات و قیافتو جمع میکنی!خنده وضو میگیری و نماز میخونی مثل ما. تا میگم امیرکیان وضو بگیر مامان، دستاتو میکشی رو صورتت بعد رو دستات بعد روی سرت و در آخر هم مسح پا. جلوی جانماز می ایستی و زیر لب زمزمه میکنی بعد میخوابی زمین و سرتو میزاری روی مهر و تا چند لحظه همونطور میمونی و زمزمه میکنی بعد دوباره بلند میشی و دوباره سجده میری! فدای تو من بشم که همه این کارها رو با دیدن یاد گرفتی نماز تو از نماز فرشته هاهم برای خدا باارزشتره نفسمبوس

برای اینکه حوصلت تو خونه زیاد سر نره هفته ای دو سه بار میبرمت خانه اسباب بازی تا با بچه ها بازی کنی. اردو هم میبرن که تا ما حالا دوبار رفتیم. آخرای فروردین رفته بودیم باغ ایرانیان و آخرای اردیبهشت هم رفتیم باغ پرندگان که خیلی قشنگ بود.

راستی امروز هم سالگرد ازدواج من و آقایی باباست. 12 خرداد. سه سال گذشت به همین زودی. من و بابا هردومون معتقدیم که از شانسهای بزرگ زندگی هم بودیم. تا به این لحظه هم عشق و محبت و احترام متقابل بینمون حاکم بوده و من از این بابت هم خدارو شاکرم.

خوب نازگلم من کم کم باید برم. خدا میدونه هر چی از دنیای شیرین حرف زدنت و کارهات بگم کم گفتم. واقعا لحظاتی رو برای ما میسازی که با یه دنیا عشق هم نمیشه عوضش کرد. نه فقط برای ما بلکه برای خانواده من و بابا هم تو یه نعمتی. مامانی میگه وقتی تورو میبینه و باهات بازی میکنه واقعا درداش از یادش میره . عزیز هم همینطور. خاله ها و بچه های خاله ها که دیگه هیچی. خلاصه همه دوستت دارن. همیشه خدا رو شکر میکنم. دیگه چه نعمتی به من میداد بالاتر از این...

 




بازدید : 238 مرتبه | موضوع :
73
تاريخ : دوشنبه | نویسنده : مامان جون و بابا جون

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پدر ای وجودم از تو قدرت و توان گرفته

ای که از دم نفسهات هستی من جان گرفته.....

13 رجب روز پدر، و من این بار هم برای دیدن تو با دسته گلی رنگین بر سر مزارت آمدم و غبار از سنگی که اسمت روی آن نقش بسته شستم و گلها رو روی سنگ مزارت چیدم .

پدر آسمانی من روزت مبارک.....




بازدید : 232 مرتبه | موضوع :
72
تاريخ : يکشنبه | نویسنده : مامان جون و بابا جون

 

 

مادرم، کودکانه دوستت دارم

کودکانه محتاج مهرت هستم

من برای آغوش پرمهرت همیشه کودکم...

دست منو ول نکن که من هنوز هم بدون تو زمین میخورم...


مادرهای خوبم (مادربزرگهای امیرکیان) چه خوشحالم که هنوز هستید و من هر روز با صدای پرمهر شما انرژی میگیرم.

و چه خوشحال ترم که من هم هستم، برای پسرم برای امیرکیانم......

 

سالروز ولادت عاشق ترین مادر دنیا حضرت فاطمه الزهرا(س) برای همه مادرای دنیا مبارک باشه




بازدید : 377 مرتبه | موضوع :
71
تاريخ : پنجشنبه | نویسنده : مامان جون و بابا جون

آقایی بابا؟؟!! بله درست شنیدی آقایی بابا!! این چیزیه که دو سه روزی هست ما رو بهش مفتخر کردی و هی صدا می زنی... الآن هم که دارم اینا رو می نویسم یه ساعتی هست که به زور نانچیکو خوابیدی و مهلت چند دقیقه ای برای نوشتن به دست آوردمعینک

شرح ریز فضولیهاتو فکر کنم از طرف مامان شنیده و خونده باشی... در فصل شکوفایی اما آرزوی من برای تو شکوفایی فکر و هوشمندی و از همه مهمتر سلامتی توست. در مورد بقیه چیزها حس می کنم خالق زیبایی ها و طبیعت انقدر لطف داشته که ناگفته چیزی کم نگداشته... اینجا تو ایران با فرارسیدن بهار همه از شکوفایی بهار و سبزه و ... حرف می زنند ولی بهاز زندگی ما تو هستی و شکوفه های وجودت همواره تازه و با طراوته...

تو را به خدا می سپارم که آقایی بابای همه ماستخنثیعیدت مبارک و وجودت پاینده باد

پشتیبان همیشگی تو

بابا




بازدید : 224 مرتبه | موضوع :
70
تاريخ : پنجشنبه | نویسنده : مامان جون و بابا جون

سلام گل قشنگم

چند ساعت بیشتر به پایان زمستون 92 و آغاز بهار و سال جدید باقی نمونده. بهار با همه زیبائیش دوباره از راه رسید و زمین سرمازده جانی دوباره گرفت و خداوند بزرگ یک بار دیگه زیبائی هایش را قالب بهار به جلوه درآورد.

دومین بهار زندگیت مبارک باشه بهار من ماچ از خداوند مهربون میخوام همیشه تو رو در پناه خودش حفظ کنه. همیشه دلت پر از شادی و لبت پر از لبخند و نگاهت پر از عشق و وجودت سلامت باشه فرشته من.

یک سال دیگه رو پشت سر گذاشتیم با همه تلخ و شرینش. تلخی زندگی حکمت خداست و شیرینی زندگی رحمت خدا. امیرکیانم در همه احوال هم به حکمتش معتقد باش و هم به رحمتش امیدوار. خداوند دریای مهر و محبته و نسبت به همه بنده هاش رئوف و مهربونه.

خدایا سال جدید رو برای همه ما سالی سرشار از برکت و رحمت و سلامتی قرار بده.

امیرکیانم آرزو میکنم سالهای سال در کنار من و بابا زندگی کنی و ما بتونیم به بهترین نحو تربیتت کنیم.

دوستدار همیشگی تو در تمام لحظات زندگیت....

مامانت




بازدید : 236 مرتبه | موضوع :
69
تاريخ : شنبه | نویسنده : مامان جون و بابا جون

شنبه 9 اسفند 1392

سلام هستی من

باز هم مشغولیت های زیاد باعث شد دیر به وبلاگت سر بزنم. باورت نمیشه که بیشتر وقت من به مواظبت و مراقبت از تو میگذره نازگلم. بس که شیطون شدی زلزله من! طفلک بابا کیوان شبا وقتی از سرکار میاد با اینکه خیلی خسته است کلی باهات بازی میکنه و سرگرمت میکنه تا من به قسمتی از کارهای خونه برسم. میگم "قسمتی" برای اینکه تو واقعا نمیذاری من به همه کارای خونه برسم! بعضی وقتا اینقدر شیطونی میکنی که باعث میشی سرت داد بزنیمعصبانیولی بعدش خودمون ناراحت میشیم ناراحتبا این حال من و بابا عشق میکنیم از اینکه تو اینقدر پرانرژی و سرزنده و پر نشاط هستی. لبخند

روزهای آخر ساله و طبق معمول مشغول کار و خونه تکونی هستیم. علاوه بر این من و بابا یک کار بزرگ دیگه هم داریم انجام میدیم که بعد از سال جدید اونو با همه جزئیاتش برات مینویسم.

٥ بهمن نوزده ماهه و ٥ اسفند بیست ماهه شدی ستاره منماچ . داری کم کم به حرف میفتی. بیشتر لغات رو با تکرار یاد میگیری و درست ادا میکنی و بعضی از لغات رو که تلفظش برات سخته رو معادل سازی میکنی که من عاشق این "معادل سازی"تم! مثلا: به جاروبرقی میگی "داکدی" به کتری و قوری میگی "دوکدی" به توپ میگی "پایی" به پرتقال میگی "پیی" بغل

به من میگی "ماما" و به بابا هم میگی "بابا" و روزی هزار بار هم بی دلیل صدامون میکنی! عاشق این هستی که هی ما رو صدا کنی و ما هم بگیم: جانم! بله عزیزم!

نزدیک خونمون یه خانه اسباب بازی هست که من چند روز در میان میبرمت اونجا تا با بچه ها و وسایل بازیش بازی کنی. با بچه ها خوب ارتباط برقرار میکنی. البته با پسرا بهتری تا دخترا!

خوب عزیز دل مامان من فعلا میرم تا از این فرصت خواب بودن تو نهایت استفاده رو ببرم چشمک کلی کار ریخته سرم که اگه تو بیدار شی امکان انجامش نیست! می بوسمتماچ

 

 




بازدید : 260 مرتبه | موضوع :
68
تاريخ : پنجشنبه | نویسنده : مامان جون و بابا جون

پنجشنبه نوزده دی ماه 1392

سلام ماه زمستونی من

فردای روزی که از شمال اومدیم شبش شب یلدا بود و ما مثل سال گذشته رفتیم خونه مامانی که هم سوغاتی هاشو بدیم و هم شب رو پیشش بمونیم.

متاسفانه از فردای اون شب مریض شدی. با اینکه اینقدر تو مسافرت مواظب بودیم که مریض نشی ولی سرما خورده بودی. رفتیم پیش دکتر مرندی و بعد از چند روز شکر خدا بهتر شدی. پنج دیماه هم هجده ماهه شدی نازگلم. به خاطر مصرف دارو واکسن هجده ماهگیتو با یک هفته تاخیر زدیم. قد و وزن رو هم چک کردیم. قدت شده ٨٠ سانت و وزن  ١١/٥ ماچ

١٢ دیماه هم سالگرد پرواز خاله عزیزت بود و همه خانواده و فامیل بر سر مزارش در بهشت زهرا (س) حاضر شدیم و برای آمرزش و آرامش روحش دعا خوندیم و خیرات دادیم. نبودنش هنوز در باورمون نگنجیده.. من که هنوز با یاد و خاطراتش زندگی میکنم و روزی نیست که ازش یاد نکنم... ولی چه میشه کرد. مصلحت خداوند بزرگ خیلی فراتر از این حرفاست و ما باید در همه حال راضی به قضای او باشیم. در آخر این بیت رو تقدیم میکنم به خواهر خوب و مهربون و سفر کرده ام:

هرگز گمان مبر ز خیال تو غافلم

گر مانده ام خموش خدا داند و دلم


 




بازدید : 384 مرتبه | موضوع :
67
تاريخ : شنبه | نویسنده : مامان جون و بابا جون

سلام مرد بزرگ مامان

میخوام راجع به مسافرت چند روز پیشمون برات بنویسم.اواخر آذر ماه مصادف با تعطیلات بین ترم بابایی تصمیم گرفتیم برای فرار از آب هوای آلوده تهران هم که شده چند روزی بریم مسافرت! دایی قاسم به همراه خانواده اش چند ماهی میشه که به استان گلستان نقل مکان کرده و ما برای اینکه آب و هوایی عوض کنیم و دیداری هم تازه کنیم راهی مسافرت شدیم. با اینکه سفرمون چندان طولانی نبود ولی خیلی خوش گذشت. عزیزجون و دایی جلیل هم اومده بودن. کلی با دایی و ستایش جون بازی کردی. هوا هم خیلی خوب بود و ما تا تونستیم تو اون هوای پاک نفسهای عمیق کشیدیم چون میدونستیم وقتی برگردیم تهران دیگه از این خبرا نیست!ناراحت

دریای قشنگ شمال رو از اسکله بندر ترکمن دیدیم. این اولین باری بود که تو دریا رو میدیدی عزیزم. تا حالا این همه آب رو یکجا ندیده بودی!تعجب همش سعی میکردی از بغلم بیایی پایین ولی خطرناک بود نمیتونستم بذارمت زمین چون دور اسکله محافظ نداشت برای همینم بابا یا دایی رو صدا میزدی که کمکت کنن! هوای کنار دریا یه کم سرد بود بنابراین زیاد رو اسکله نموندیم. بعدش رفتیم بازارچه ساحلی بندر و یه مقدار خرید کردیم. روز بعدش هم رفتیم جنگل که خیلی باصفا بود. پر بود از برگهای رنگارنگ پاییزی و یک رودخونه سرد و زلال که از وسط جنگل جریان داشت. گشتی هم توی جنگل زدیم و روز بعدش راه افتادیم به سمت تهران.

چندتا از عکسهای سفرمون رو برات میذارم




بازدید : 369 مرتبه | موضوع :
66
تاريخ : شنبه | نویسنده : مامان جون و بابا جون

شنبه 18 آبان 92

 

خیمه ماه محرم زده شد بر دل ما

باز نام تو شده زینت هر محفل ما

جز غم عشق تو ما را نبود سودایی

عشق سوزان تو آغشته به آب و گل ما




بازدید : 375 مرتبه | موضوع :
65
تاريخ : چهارشنبه | نویسنده : مامان جون و بابا جون

چهارشنبه 8 آبان 92

 سلام بر گل پسر نازی که دیگه الان 16 ماهشه.

یادش بخیر انگار همین دیروز بود. دو سال پیش تو چنین روزی بود که وجود نازنینت داشت تو جان و دلم شکل میگرفت . هیچوقت اون روز قشنگ پاییزی رو فراموش نمیکنم. روزی که تست بارداریم مثبت شد و من خدای مهربون رو شکر کردم که چه زود و چه کریمانه جواب خواسته دلم رو داد.

خدایا خودت همه مادرایی را که دلشون فرشته کوچولو میخواد، حاجت روا بفرما....

 


عکس روز 16 ماهگی. بعد از حمام




بازدید : 356 مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد